blog card 80
۱۴۰۵/۰۴/۱۲
آقای شهیدم

آقا سلام

من فقط یکبار توفیق داشتم شما را آنقدر از نزدیک ببینم.

آنقدر نزدیک یعنی دو قدمی!

وقتی از طرف تشکل‌های دانشجویی آمدیم دیدار و انتخاب شدم برای صحبت پشت میکروفون.

برای متن صحبت‌هایم خیلی فکر و مشورت کرده بودم. جمع بندی‌ام این بود که نیایم به شما بگویم چه باید بکنند؟ بیایم بگویم چه کردیم؟!

به ما گفتند حرفتان را که زدید بیایید سریع بنشینید سر جایتان. اما ما طاقت نیاوردیم. از پشت تریبون پرواز کردیم سمت شما و کسی جلوی ما را نگرفت. می‌دانستیم جلوی شما کسی به مهمانتان چیزی نمی‌گوید.

دیدن شما از نزدیک خیلی عجیب بود. هیچ وقت از خاطرم نمی‌رود و هنوز شیرین‌ترین اتفاق زندگی من است. حتی با اینکه خیلی‌ها بعد از آن در دانشکده رابطه‌شان را برای همیشه با من قطع کردند.

اما کیف کردم. می‌ارزید!

آنجا به شما گفتم: «آقا همه این‌ها که گفتم را برای شما به طور خلاصه مکتوب کرده‌ام.» خوشحال شدید. دعایم کردید. یکی بهم تقلب رسانده بود که شما این کار را خیلی دوست دارید.

آقا من فکر می‌کنم این آدمی که امروز هستم بخش خوبیش حاصل همان ملاقات است. ملاقاتی که هیچ وقت از من بیرون نرفت.

هنوز انگار دارم برای شما می‌گویم که چه کردیم.

هنوز دارم برای شما مکتوب می‌کنم.

نگذارید دق کنیم آقا

یکبار دیگر کاش خوشحال بشوید و به ما بگویید:

«طیب الله انفاسکم»