blog card 65
۱۴۰۳/۰۴/۱۳
خادم روضه به قرارش رسید

تا کار به جای باریک می‌رسید می‌گفت: بریم مشهد!

نه کمر ماشین سواری داشت، نه پول هواپیما.

بلیط قطار هم که قربانش بروم هیچ‌وقت پیدا نمی‌شد. اما نمی‌دانم چه می‌شد که چند روز بعدش حتما مشهد بودیم. من و فرزانه و سارا.

درست است که ما خادم‌های پسرش بودیم اما فکر نمی‌کنم به خاطر این، همه‌چیز جفت و جور می‌شد. چیزی که در این زیارت‌ها به ما می‌رسید خیلی فراتر از تلاش‌های ناچیز ما بود.

هر روضه‌ای را که اراده می‌کردیم، توی صحن و سرایشان برگزار می‌کردیم. هر نیتی که داشتیم محقق می‌کردند. جمعمان را جمع می‌کردند سر قرار. غیرتی بودند روی روضه انگار.

فرزانه هم متقابلا خیلی امام رضایی بود. ندیده بودم اشکش توی حرم بند بیاید. می‌رفت حرم می‌آمد می‌گفت روی فلان چیز در روضه حرف بزنیم‌. فلان کار را بکنیم. هر بار با کلی ایده برمی‌گشت.

همه دعواهایمان را هم برمی‌داشت می‌بُرد مشهد. این‌ها را بعدش به من می‌گفت. وگرنه از خجالت می‌مُردم که رفته چُغُلی من را پیش امام رضا کرده. اما خب همیشه با نتیجه مطلوب برمی‌گشت‌. خودشان بینمان آشتی‌ می‌دادند هر طور بود.

وقتی فرزانه دقیقا در شام شهادت امام رضا از دنیا رفت، ته آن روزهای سیاه یک نوری چشمم را روشن می‌کرد که رسید! فرزانه به قرارش رسید

انگار یک خبرهایی آن بالاها بود، رفت که در آن سهیم باشد.

اینکه این حجم از غصه، شب شهادت امام رضا می‌ریزد توی دل خادم‌های روضه امام جواد، یک بخشیش به خاطر حزن شب‌های آخر ماه صفر یا از دست دادن فرزانه است. بخش اعظمش حتما به خاطر این است که انگار ما با چشم خودمان دیده‌ایم و مطمئن شده‌ایم که توی این ۲۴ ساعت ولادت و شهادت، یک خبرهایی در عالم بالا هست که بعضی‌ها را برای شرکت در آن دعوت می‌کنند.

مثل خادم الرضایی که رئیس جمهورمان بود و شب ولادت او را بردند.

این بغضی که با اسم علی بن موسی الرضا (علیه السلام) توی گلوی ما می‌نشیند، یک جور شوق و طمع متراکم است که از همه خوش قولی‌ها و مرام گذاشتن‌‌های امام رضا برای خادم‌های ریز و درشتش، ایجاد شده و حالا زبانمان را بند می‌آورد.

قلبمان را در سینه بالا و پایین می‌کند.

خیره به کَرَمش قد بلندی می‌کنیم که ببیند و ژتون ملاقات حضرتی را به دست ما هم بدهد...

قصد دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد؟ یا برآید؟ چیست فرمان شما؟