
توی این همه سال معلمی کردن، با نوجوانهای زیادی سر و کله زدهام. از آنها که اصلا حرف من را نمیفهمیدند تا آنها که "ف" میگفتیم، میرفتند فرحزاد.
گاهی فکر میکردم چقدر دستم از قلبشان کوتاه است! گاهی وجودشان را مزرعه حاصلخیزی میدیدم که هر حرفی مستقیم به آن اثر میکند. پس امیدوارانه به تلاشم برای کاشتن و آبیاری کردن ادامه میدادم.
نزدیک دو دهه است که مدرسه، خانه دوم من شده. اما بین این سالها، آنها که در آن یکی دو زیارت مشهد به عنوان خادم دانشآموزها مهمانتان شدهام، مثل ستاره میدرخشند.
مشهد، برای بچهها و من، آغاز ماجراهای تازه است. آغاز عاشق شدن، جدی شدن و جدی گرفتن. فکر کردن به زندگی، رسالت، مرگ، مأموریت. آغاز دوستی با امام...
از این مشهدها، مهسا صرافزاده درآمده. دانشآموزی که با شما قرار گذاشت و نوشت و پای آن را با جان خویش امضا کرد: که شما به او نور بدهید و او به شما جان!
از این مشهدها، گروه دوشنبهها و رفقای اناری در آمده.
من از این اقیانوس، کم مروارید صید نکردهام و همه را مدیون نام و جان شیرین شما هستم...
چه بسیار حرفهایی که در تهران، همهمهای در غبار هستند، با بارانِ نرمِ نامِ شما در صحن قدس، "ترانه" شدهاند. نوجوانها با آنها گریستهاند و آنقدر تکرارش کردهاند که سبک زندگیشان شده. سبک شیرینی که شما به آنها هدیه دادهاید.
خدمت حرفهایترین معلم دنیا!
متخصص کار با نوجوانان!
سلطان قلبها و امامِ آرزوهای شیرین!
این صدای فرزندان ماست که از تجربه شیرینِ "امام رضا داشتن" گفتهاند.
حالا شما به ما حق میدهید که مثل امروزی جانمان از حلقمان دربیاید و احساس بیپناهی کنیم؟
به ما حق میدهید که هر سال در ابتدای مهرماه کار را به دست خودتان بسپاریم و بخواهیم که قلبمان را به پنجره فولادتان گره بزنید؟
به ما حق میدهید که هرچه روضه امام جواد دارد را مدیون نگاه پدرانه شما بدانیم و لطفی که داشتید و سفارشی که لابد به آقازاده کردهاید؟
حق میدهید هیچ کس برای ما جای شما را نگیرد؟!
مستدام باشید در زندگیمان!
که سخت به شما محتاجیم!
سی ام صفر سال هزار و چهارصد و دوی خورشیدی