
شهادتین را گفتم. نوشته بود: "با حال غسل باشی و چون داخل حرم شدی، بايست!..."ایستادم و سی مرتبه تکبیر گفتم.نوشته بود "پس اندكي راه برو به آرامِ دل و آرامِ تن و گامها را نزديك يكديگر گذار پس بايست!"دوباره ایستادمبه یاد همه توقفهای ۱۴۰۲همه لحظههایی که پایم از زمین کنده نمیشد.چسبیده بودم به جایی که هستمو توانِ پیشروی نداشتم!
تکبیر گفتمبه یاد همه لحظههایی که یکی از نامهایش آرامم کرده بود. همه وقتهایی که یکی از بندگانش راه را نشان داده بود. همه خاطرههایی که در آنها بعد از یک توقف مرگآور، دوباره با نام او به حرکت افتاده بودم، در خاطرم زنده شد.سی خاطره را تبدیل به الله اکبر کردمو چهل تای دیگر رااو را به لحظههای توقف روضه و حرکت دوبارهاشبه اکسیرِ آرامکنندهی دل و جانش برای انسانبه قوتی که به زانوهایمان داده قسم دادمچهل شکر را تکبیر کردمقبل از اینکه خورشید، آخرین غروبش در ۱۴۰۲ را به نمایش بگذاردبه جای همهی شما و مقهور آن صد خاطره، که بزرگترینش خاطرهی فرزانه است... سلام دادم
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّهِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَهِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلاَئِكَهِ
پاکت دعوتنامه را از لای دفترم درآوردم و آنچه در هزار و چهارصد و سه، نفَسمان را خواهد برید، یا قوهی حرکت با دل و جانی آرام به سمت امام به ما خواهد داد را به خودش سپردم!