
همان دفعههای اول شستن و پوشیدنش بود که این بلا سرش آمد...
شاید دو سه ماه نشده بود که خادمهای روضه لباس فرم جدید را تن کرده بودند و حسابی شیک شده بودیم!
اتوی خانه با اینکه قبل از آن، تجربه سوزاندن هیچ چیزی را نداشت، خیلی حرفهای این کار را کرد!
سوراخ به این بزرگی را دقیقا گذاشت روی تور سرشانه...
کتاب ادبیات مدرسه یادم داده بود که زیبالنساء تا آینه را شکسته دید در جواب از قضا آیینه چینی شکست گفت خوب شد! اسباب خودبینی شکست!
من هم تا دیدم سوراخ شد گفتم آخیش!
خیالم راحت شد...
می شد تور را عوض کرد. اما گذاشتم بماند. برای اینکه یادم باشد قشنگترین هنرهای ما هم سوراخهای بزرگی دارند که فقط چشمهای ستارالعیوب میتواند آنها را نبیند...
هر وقت موقع خداحافظی دم در روضه چشم یکیتان میچرخید روی سرشانه چپم، ته دلم خوشحال میشدم. نمیدانم چرا ولی حس میکردم اینکه توی این همه دقت و برنامهریزی، بین این همه اتحاد و زیبایی، سوراخ به این بزرگی روی لباس سرکنیز هست، میتواند دلتان را گرم کند که همه کم و کسریهایی داریم.
فقط باید چشمهایمان را ببندیم!
توکل کنیم!
و پیش برویم!
این آخرین جلسه از سال ششم روضه است!
۶ سال خلأها و کاستیهای ما را دیدید و به روی خودتان نیاوردید!
ظاهر و باطن پر از لکههای خراب بودیم.
دمتان گرم!
ستارالعیوب شدید!
و دست از همراهی برنداشتید...
این یاداشت را نوشتم که در آستانه ورود به هفتمین سال روضه بگویم خیلی خیلی دوستتان دارم!
تک به تک...
با نامهای شریفتان...