blog card 56
۱۴۰۲/۱۰/۲۸
لیله الرغائب، شب بلندترین نیت‌ها

پرسیدم: "بعد از کنکور چه کار می‌خواهی بکنی؟! دیگر قرار نیست همدیگر را ببینیم؟

"انتظار داشتم بگوید منتظرم ببینم چه می‌شود. به من کار بسپارید...مثل خیلی بچه‌های دیگر.

گفت: "دوتا کار مهم دارم که باید انجام بدهم!

مردم روستای پدری من همه باغ انار دارند. فصل انار، رب انارهای خوشمزه‌ای می‌پزند که روی دستشان می‌ماند. کسی از آن‌ها نمی‌خرد. چون زیاد است. دوست دارم کسب و کاری برای فروش این محصول راه بیاندازم و خوشحالشان کنم!

دومیش...

گفتن دومی سخت است!

محله ما مسجدی دارد که من کودکی‌ام را آنجا ساخته‌ام. کیف کرده‌ام، یادگرفته‌ام، بزرگ شده‌ام، آرزو دارم مسجد محله‌مان را آباد کنم!

"گریه‌اش گرفت. برای اینکه گریه نکند سینه‌اش را صاف کرد. سرش را گرفت بالا و با چشم‌های اشکی‌اش به دور خیره شد...

من با همین لحظه و همین حالتش کار دارم!

کار ندارم به اینکه بعدش در مورد آن مسجد چه چیزهایی گفت. چه تمنای بلندی داشت... کار ندارم!

میخواستم جهان در همان لحظه متوقف بماند! تا من سیر نگاهش ‌کنم. زمانی که سینه سپر کرده بود. گردن افراشته بود. سرش را گرفته بود بالا و چشم‌هایش را دوخته بود به دور، تا از آرزویی بگوید که بیقرارش کرده!

آرزویی که بلند است و او را بلند می‌کند

و رتبه کنکور و مدال المپیادش می‌شود...

آرزویی که نمی‌گذارد خسته و عاجز و منفعل، بنشیند یک گوشه تا روزی کسی کاری به دست او بدهد یا از هر دانشگاهی سر در بیاورد و فقط مهم باشد که پشت کنکور نماند!

امشب

از خدا نیتِ بلندی بخواهیم که بیقرارمان کند

بی‌قراری‌ای که سعی‌ ما را افزایش بدهد

سعی و تلاشی که پیروزمان کند

پیروزی‌ای که اشک به چشم ما بیاورد

اشکی که سربلندمان کند

و سرِ بلندی که یار در میانِ سرها ببیند و بپسندد و از ما بخرد...