۱۴۰۲/۰۴/۲۷
می‌خواهم صدایت را بشنوم

یکی از خادم‌ها از صفحه موبایلش در قابی که آفتابگردان و انگور دارد از من و تو فیلم گرفته...

من متحیر حرف‌های توام و خیره به نقطه‌ای از فرش...

و تو آنقدر هیجان داری که آمده‌ای جلوی مبل و دست‌هایت را در هوا تکان می‌دهی.

من بغض کرده‌ام. معلوم است که، تو هم!

مهمانان در پیام‌ها اشک می‌ریزند!

تو شوق داری برای گفتن

می‌گویی و می‌گویی تا گریه می‌کنی...

نگاهت می‌کنم

می‌خواهم صدایت را بشنوم!

اما فیلم صدا ندارد.

خادم حواسش نبوده که از اسکای‌رومِ بی‌صدا فیلم گرفته...

مصیبت‌زده به صورتم چنگ می‌زنم...

چشم از لب‌هایت برنمی‌دارم...

انگار یکبار دیگر صبح ششم مهر است و بی‌فرزانه‌ شده‌ام...

صدایت را نمی‌شنوم فرزانه!

درست همین امشب، که صدای ایستگاه صلواتیِ پشتِ خانه، نعشِ دلم را کشیده تا لبه‌ی محرم، نیاز دارم صدایت را بشنوم

محرم، بدون صدای تو؟!

خدا رحممان کند...