
دل توی دلم نیست!
نیمه شعبان، نه فقط به خاطر ولادت آقا و نه فقط چون یکی از شبهای قدر است
به دلیلی غیر از این دو، دلم را سخت میلرزاند!
اگرچه همین که جشن میلاد کسی به این مهمی فرا میرسد حق دارم اضطراب بگیرم و از خودم بپرسم که اصلا به مجلس شادمانیاش راه پیدا میکنم؟
و تازه اگر وارد شوم، چه هدیه درخوری برای صاحب مجلس فراهم کردهام؟!
یک وقت جلوی او و مهمانهایش بور نشوم با یک کادوی کم رمق!!
با وجود اینکه شبهای قدر هم همیشه حس عقبماندگی عجیبی به من میدهند و نگرانم میکنند که نکند از نصیب و بهرهای جا بمانم؛ با وجود اینکه خود اسفندماه در طبعش یک "بدو بدو جا نمانیِ!" خاصی دارد؛
اما نیمه شعبان به دلیل دیگری
من را مثل بید، میلرزاند و مجنون میکند...
نیمه شعبان آن روزی است که به رویم میآورد تنها ۲ هفته تا رمضان المبارک مانده!
یعنی کمربندهای ایمنی را ببندیم که تقویم در حال افزایش ارتفاع است
یعنی بهار دارد از راه میرسد و وقتش شده خواب زمستانی را تمام کنیم
یعنی خیلی چیزها...
من از خیلی چیزها میلرزم و ضربان قلبم را میشنوم...
من دل توی دلم نیست!
اما
"با همهی بی سر و سامانیام
باز به دنبال پریشانیام"
شما خوبید؟!